انامک free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
پنجره
مادرم پنجره را دوست نداشت
با وجودی که بهار
ازهمین پنجره می آمد و
مهمان دل ما می شد
با وجودی که همین پنجره بود
که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می داد
مادرم پنجره را دوست نداشت
مادرم می ترسید که لحاف
نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود
یا که وقتی باران می بارد
گوشه قالی ما تر بشود
هر زمستان سرما
روی پیشانی مادرخطی از غم می کاشت
پنجره شیشه نداشت
مادرم پنجره را دوست نداشت
( شعر از مرحوم استاد علی محمد بهرامی )
.............................................................................
بانو فرنگ آل پناهی
مادربزرگ مهربانی
که در تمام روزهای پریشانی م ، مادرم
بزرگم و ُپاره ای از دلم بود ، به خدا پر کشید.
گوشواره های شب
می گیرند خود را
از خراب ِحرف و ُ
خاکسترهای خزنده
که کلمات ،
نمک پاش ِ دریایند !
و چشم می زنند به قورباغه ها
با خط ِابرویی
که لنزهای دوزیست دارد
*
بگیر و ُ
بپوش !
شوری ِبرکه را
*
خانم اجازه !
عصرکرتاسه 200 سال پیش
ژوراسیک 300 ؟
این عادلانه نبوده
که کسی آنجا
گیسوان ِشب دایناسور را
با لباس ِصورتی ِ شبش
تنها گذاشته و ُ
گذشته
حالی که پرواز
بدهکار ِهیچ خرمگسی نبوده ست
" پرنده ام به گوشه ی این دایره "
من
از خواب های تو
- پا -
می گیرم ؛
دست ِشب را
گریزی ندارم
جز خودم –
آرام تر
*
پرنده ام به گوشه ی این دایره
کنار زهدان ِبازیگوش
که منقار به مفصل ِافیلیا برده
می گیرم وُ
می کشم از دندان ِاوج
* * *
" زهدان آب "
هزار زهدان آب
در دهانم نمی خوابد
و رویای پروانه ها
که مدام در رگان ِآفتاب می ریزد
چگونه بگویم به خنده
که دندان ها تشنه تر از همیشه اند
درپس برادران ِخونی شان
و فواره های زیبایی
زوبین های سرکش اند
که در صورتم می رقصند
مثل واژه ها به شعر
نه این جا هیچ چیز
از خواب های کویری نمی جوشد
برای "شبنم" دختری که با من است و با " من "
حزن ِابر وُ
دختری که شعر ِمرگ خویش را سرود
تنهاترین همیشه را
در مقبره ای آلوده
به بازی ِسایه ها فروخت
و زمان لرزان ِضربه را
در سیاهی الهامی اهلی
ایستاد
اینجا
کس نمی داند
لاشه ها ، تصویر ِکرکس های بی پرند
که به دختران
گورهای سرخ هدیه می کنند
و َبلوغ ِکالشان را
با ازدواج ِغریب ِدهان
پیوند می زندد
اینجا
کسی به معاشقه ی خنجر و گلو
تن نمی دهد
و به جهالت ِنور و ستاره
کسی شک نمی کند
اینجا
کودکی ، مرگ را
از گهواره ی خویش
عبور نمی دهد
وَ دختر همچنان
برای سنگ ِخویش
شعر می سراید
حرف می زند !
چون الماس تا حواس ِشکسته
با مجمری از گیاه
که به صدای آب سوختنم دهد
پس ِخشک ِگلوم
به طبلی از شعله ها پریده ام
مگر که رنگ ِما به هم برسد
صورتکانی که گناه را سرخ از لب ها برداشته اند
گیسوانی افتاده از صدا
که این تاب مرا به تماشای توهم اش گشود
گریسته از دهان ِمرغ ها
در اندوهی از خاک
صدا که می سوزد و سر
*
- : چه در آبها می گرید
صدف های روییده بر پوست – چه ؟
من ِدرون
شنای اول ِهمین دست ِآخر نبود
که دود از پنهان ِرودها بلند کرده
شیطان جوانی ِخودش را نمی سوزد !
می شکند
خواب سینه ای
که پهلو به استخوانش نمی آید
در خواب سنگریزه ها
تیغ می کشم به کشتن خورشید
در وزش گلوش
طبل - گشوده به خاک
که اگر شبی باشد سرخ
دور و برم را
همین جا - بشکنم -
به دیگری
در اشتهای کلمه
با تیغی برای سوختن
می برم
که مادون ظهر
همین که خواب به سینه می بیند و
رادیوی بنفش
امواج از گردنه می گذرد
با رقص سنگریزه ها
گریه از گرد من گریخته
کلاه از خیال تو
- منم - غم گرفته و شلوغ
آیا گرانی همین غیبت توست
که قدم می زند
درپیاده رویی/ که شعله بر سینه هام می کشد
*
بیا! آب را بریز پشت دلم
بگو: من بهترم یا صبح ؟
اینجا که از برق جهان پیداست
طلای چشمان تو خیلی چرخیده
*
پاهایم از شلوغی می پاشند
من از گرد گریه
کی به تو می رسم ؟
قنديل هاي گوش
چشم
حلق
بيني
تمام روز در عبور علف ها مرد
ابروي اين شكم
چشم من بود !
قنديل هاي خصوصي تعريف
تمام عصر در عبور علف ها مرد
در خطي از جراحت من ، چشم
در خواب هايم جوانه بزن
بيا
تمام شب در عبور علف ها مرد
در لاي چشم ، چراغ ، چشمك زن
و فنجان عصر و چاي و چيزي نخواستيم
ما مي ريختيم
حرف
براي يك بسته قرص دهان
كه آمديم
و دگمه هاي برگ
از صورت برشته
آفتاب مي خورند
تاب بخور
بيا
بمير
قنديل هاي بيني
حلق
چشم
گوش
اين دل يك دريا به ما نبودو نيست
يك در به شعر
تاريك
گلوي گريه بود و
روشن ، صداي ابر
اين مرگ
تمام چشم ِ ماست
قنديل هاي قند
در يك نهال كنار نور
چرا به شكل دانه شدي
جوانه شدي
وقتي كه چند كلام
از حرف هاي كربني تو را خواندم
جز كور تو
گرهي نماند بر بلوز نخ
نخي كه با دهان قسطي يك حلق
ترانه و شعر و تاريكي را
پاشيده بود
بلوز شب بو را
من ماندم و
قنديل هاي عصر و شب
عقب تويي
كه به عقب نمي روي
اين سايه ها آش اند
كه پشت پاي گياه پختند
كسي توضيح نمي دهد
پهلوي اين سؤال
يكي برادر من است
كه از جوانه به ساق مي افتد
و چرك و چروكش را
جوراب مي پوشد
تمام روز در عبور علف ها مرد
قنديل هاي جراحي
تاتو
و يا تلي به شكل بريده ي موها
توضيح لاي موهاست
و آن كه رنگ شده ست حتما
سبزينه ي چشمان آبي زهراست
كه در تخيّل ممنوع گل ها
مي خواست
به شاخه هاي گيج آب
نور بدهد
بنويس
بخوان
بمير
بنويس : اتاق ها شانه هاي آوارند
بي دروازه هاي مو
تا چشم زمين
آب بايد شد
تا لب قنديل
كه تمام شب در عبور شبنم ها مرد
مرد
مرد
مي گويي چند شب مانده 
آسياب را بزندبالاي چشمانم
ببرد پايين
- خودكشي كند بميرد ؟
نه نمي شود
چند شب مانده
تا من از لب هاي تو
بلغزم پايين
- خودكشي كنم بميرم ؟
نه نمي شود
چند شب مانده تا گونه هايم كنار تو
روي گل هاي قالي رها شوند پايين
- خودكشي كنند بميرند ؟
نه نمي شود
چند شب مانده كوه ها رام شوند بالاي پلك هام
ببرند پايين
بميرند ؟
نه نمي شود
چند شب اين شعر مدام تكرار مي شود
و تو توي صورتش گير كرده اي
- برو پايين
خودكشي بكن بمير
- نه نمي شود